کتاب «غلاغه به خونش نرسید» نوشته‌ی «ابوالفضل زرویی نصرآباد» است.

ابتدا راجع به نویسنده کتاب :

  • شاعر،پژوهشگر و طنزپرداز
    •    متولد ۱۳۴۸تهران
    •    کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
    •    آغاز به کار مطبوعاتی و فرهنگی از سال ۱۳۶۸
    •    همکاری با نشریات:گل آقا، همشهری، جام جم، ایرانیان، انتخاب، زن، مهر، کیهان ورزشی، بانو
    •    شهرت: ملانصرالدین
    •    نامهای دیگر: چغندر میرزا، ننه قمر، کلثوم ننه، آمیز ممتقی، میرزا یحیی، عبدل و …
غلاغه به خونش نرسید

کتاب غلاغه به خونش نرسید:

افسانه ­ها و داستان­های قدیمی برای بسیاری از ما حسی نوستالژیک به همراه دارد؛ حسی­ که می­گوید باید منتظر شنیدن داستان یا افسانه ­ای باشیم که گاهی ما را سال­ها و قرن­ها به گذشته می­برد و حسی مشترک میان ما و گذشتگان­مان تداعی می­کند و گاه شرح حالی از انسانی نامعلوم پیش روی­مان می­گذارد که در فضا و زمانی نامشخص، روایت­گر حکمتی برای ماست. این افسانه­ها به هر شکل و شیوه­ی روایی، در دو عامل مشترک هستند. نخست، بودن خداوند و ناظر بودن او بر اعمال ما که به صورتی مشترک و با بیان عبارت «یکی بود یکی نبود» همواره بیان می­شده است و دیگری عبارت «کلاغه به خونه­ش نرسید» در پایان هر داستان و افسانه که عنوان می­کند با به پایان رسیدن این داستان، حکایت زندگی انسانی و کسب تجربه و شنیدن، کماکان باقی­ست.

دراین اثر، با نگاهی به این دو عنصر مشترک در افسانه­های و قصه­های کهن ایران و جهان و با طنزی نرم و لطیف آکنده با هجو نوشته شده است که عمده­ی این هجویات، به نگاه انتقادی نویسنده به مناسبات مادی و اجتماعی در زندگی معاصر ما در جامعه­ی شهری باز می­گردد.

زرویی در این اثر روایت­های طنزآمیز خود از افسانه­های ماندگار نقل شده به صورت دهان به دهان و مکتوب را پس از سال­ها مطالعه روی افسانه­ها و مَثَل­های فرهنگ­ها و کشورهای مختلف جهان به صورت متون هجوآمیز بر آن افسانه­ ها ایجاد کرده است. به عبارت دیگر وی کوشیده تا دغدغه­ ها، آرزوها و اشتباهات انسان امروز را به صورتی طنزآمیز و در قالب افسانه­ هایی مدرن بازنویسی کند.

شخصیت­ های خلق شده در این اثر، توسط زرویی و به شکل و شمایل سنتی و قدیمی انتخاب شده­ اند؛ با این حال به شدت مدرن و امروزی به نظر می­رسند. افسانه­ی دختری که با استفاده از اینترنت و «چَت» در «مَسنجر» دنبال شوهر می­گردد، شاهزاده­ای که به قاچاق کالا مشغول است، شترمرغی که پرواز می­کند و جعبه­ی سیاه هم دارد، نمونه ­هایی از این افسانه­ هاست که می­توان روایتی طنزآمیز و البته حکمت ­آمیز از آنها در این اثر جستجو کرد.

نگاه نویسنده در این اثر از طنز تلخ اجتماعی به سمت خلق موقعیت­هایی هجوآلود نیز گسترش پیدا کرده است که در صورت رهایی از خندیدن به موقعیت و شخصیت خلق شده، شاید بتوان فرصت اندیشیدن به آن را نیز پیدا کرد. داستان مرد جوانی که یک روز برمی­خیزد و می­بیند یک «دُم» واقعی درآورده، یا سرگذشت جوان نیکوکاری که به خاطر دعای خیر پیرزنی، هر روز صبح با رنج و مرارت بسیار، تخم طلا می­گذارد، از این دست افسانه ­هاست.

بخشی از کتاب غلاغه به خونش نرسید :

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود .

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع میکرد، برای زمستان.یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و نیش کشید و جرکت کرد به طرف لانه اش . ناگهان باد وزید و دانه ای گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد .

مورچه به باد گفت :”ای باد، تو چقدر زور داری!”

بادگفت:” پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند.”

مورچه گفت:”ای برج های بالای شهر، شماها چقدر زور دارید !”

برج های بالای شهر گفتند:”ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم .”

همینطور تا آخر…….

این کتاب در کتابخانه دبیرستان سلام فرمانیه، موجود میباشد