کتاب « درخت زیبای من » نوشته‌ی « ژوزه مائوردوده واسکونسلوس » مترجم « قاسم صنعوی » نشر «  راه مانا » است.

 

درخت زیبای من عنوان رمانی است، اثر ژوزه مائورو  نویسندهی برزیلی. 
داستان این کتاب درباره­ی پسربچه­ای کوچک و سرگرم کننده است که در برزیل در خانواده­ای  فقیر  و پرجمعیت  زندگی می­کند و رویایی و خیال پرداز است و بسیار  بازیگوش، او بدترین بازی­ها را که خودش خلق کرده  سر  برادران  وخواهرانش  و مردم محله در می­آورد. او بارها در سراسر داستان به شدت تنبیه می­شود. و خواننده را در اندوه کودکانه­اش سهیم می­کند. داستان کتاب احساسی توام از غم و شادی به خواننده می­دهد. مائورو با قهرمان خردسالش موسوم به زه­زه (مخفف ژوزه) بر تمام خوانندگانش تاثیر گذاشته، بی سبب نیست که درباره­ی این کتاب گفته­اند یکی از زیباترین آثاری است که درباره کودکی و دنیای آن نوشته شده است.

درخت زیبای من

رمان درخت زیبای من موفق، در سال ۱۹۶۸ به چاپ رسید و تا زمان مرگ نویسنده به چاپ چهل‌وهفت رسیده بود. سی‌ودو ترجمه از این کتاب در نوزده کشور جهان منتشر شده‌است. این کتاب الهام‌بخش آثار سینمایی، تلویزیونی و تئاتری بوده‌است.

زه­زه تقریباً پنج ساله‌است اما نسبت به سنش پیش­رس محسوب می‌شود. بارزترین وجه شخصیت این کودک شیطنت‌های باورنکردنی و قدرت تخیل بی پایان اوست. اما به نظر خودش اینها از این ناشی می‌شود که « شیطان توی جلدم رفته‌است» فرض خانواده و همسایه‌ها بر این است که زه زه ذاتاً شرور است و به این جهت است که پسرک مدام کتک می‌خورد.

زه زه در مدرسه رفتاری کاملاً متفاوت دارد. خانم معلم (سیسیلیا)، این شاگرد سر به راه، باهوش و ساعی را دوست دارد و حواسش هست که زه زه زنگ‌های تفریح چیزی برای خوردن داشته باشد.

زه زه سینما را هم دوست دارد. فیلم‌های وسترن به گسترش دنیای او کمک فراوانی می‌کند؛

اما سنگ صبور زه زه و گوش شنوای همه ماجراهای او درخت پرتغالش است. زندگی زه زه از زمانی که او با مانوئل آشنا می‌شود، تغییر می‌کند. مردی که ماشین قشنگی دارد.

مائورو نویسنده کتاب درخت زیبای من ،  سبک خاصی در نویسندگی داشت او ابتدا زمینه وقوع داستان را انتخاب می‌کرد و تمامی جزئیات آن را با بررسی‌های عمیق کشف می‌کرد. سپس تمامی وقایع داستان و حتی گفتگوها را تخیل می‌کرد و دست آخر هنگامی نوشتن را آغاز می‌کرد که داستان به تمامی در خیالش شکل گرفته باشد. پس از آن بی وقفه می‌نویسم». به این ترتیب بود که رمان درخت زیبای من ، شناخته شده ترین اثر نویسنده تنها طی دوازده روز نوشته شد. هر چند که نویسنده اعتراف می‌کند که « این اثر برای بیست سال در اندرون من بوده‌است». در سال ۱۹۷۴واسکونسلوس در رمان خورشید را بیدار کنیم زندگی قهرمان داستان درخت زیبای من را دنبال می‌کند.

برشی از داستان:

به نظر می­رسید خانه نو، وضع روحی­مان ر ا عوض کرده است . شادی و نشاطی که از مدت­ها پیش دیده نمی­شد برخانه سایه افکنده بود. روزهای اول براثر حجب و حیا، و یا برای اینکه می­خواستم در ذهن همسایه­ها اثر بدی نگذارم، رفتار خوبی داشتم. اما یک روز بعد از ظهر به یاد جوراب سیاه افتادم. آن را دور طنابی بستم و انتهایش را قطع کردم. بعد نخ درازی که مخصوص بادبادک بود به انتهای آن بستم. وقتی آهسته از دور کشیده می­شد به مار شباهت پیدا می­کرد و در تاریکی، هیبت حیرت آوری پیدا می­کرد.

من، بی آنکه تکان بخورم دم در خانه انتظار می­کشیدم .لامپ­های کوچه، کوچه را خوب روشن نمی­­کردندو انبوهی از سایه پدید­ می­آوردند. زنی از راه می­رسید. چتری زیر بغل و ساکی به دست داشت. صدای کفشش در خیابان شنیده می­شد.دویدم و پشت در مخفی شدم و حرکت مار را امتحان کردم. مطابق میلم حرکت کرد. نقص نداشت آن وقت خودم را کاملا جمع کردم، کوچک در سایه پر چین، و نخ را به دست گرفته بودم. صدای کفش های چوبی که نزدیک می­شد، مار نزدیک می­شد. باز هم کمی دیگر، خوب، شروع به کشیدن نخ مار کردم. مار آهسته در خیابان می­لغزید. راستش خودم هم منتظر چنین چیزی نبودم. زن چنان فریاد بلندی کشید که همه اهل محل را بیدار کرد. ساک و چترش را به هوا انداخت و دست هایش رات روی شکمش گذاشت. و در این حال فریاد می­کشید :کمک ! کمک! مار، کمک کنید ! کمک

درها باز شد، همه چیز را رها کردم، با یک جست خودم را به داخل خانه انداختم با عجله در سبد رخت­های چرک را باز کردم و در آن پنهان شدم. در حالی­که قلبم از فرط هیجان می­زد، فریادها­ی زن را گوش می­کردم:  همه به دنبال مار می­گشتند. آه! خداوندا!  بچه­ام!.

در آن لحظه، دیگر فقط نگران نبودم، کم کم به لرزه افتاده بودم. همسایه­ها زن را به داخل خانه بردند، گریه و ناله­اش ادامه داشت. دیگر طاقت ندارم، دیگر طاقت ندارم، به خصوص که از مار هم می­ترسم .

کمی گلاب نارنج بخورید. آرامش می­دهد. آرام باشید، مردها با چوب  و تبر به دنبال مار رفته­اند. فانوسی هم برای دیدن پیش پایشان برداشته­اند.

بابت یک مار پارچه­ای عجب معرکه­ای راه انداخته بودند!

  • ولی این که مار نیست، رنگاه کنید،ۀ فقط یک جوراب کهنه است. در علم وحشتی که دچارش شده بودم فراموش کرده بودم ” مار” را بردارم. کارم زار بود. از پی مار، نخ می­آمد و نخ به باغ منتهی می­شد.

سه صدا که خوب می­شناختم با هم بلند شد:

  • کار، کار خودش است!

دیگربه دنبال مار نمی­گشتند. زیر تخت­ها را نگاه ­می­کردند. همه جا را به دنبال من گشتند. دیگر نفس هم نمی­کشیدم. فکری به خاطر ژاندیرا رسید.

گمان میکنم که می­دانم کجاست!

در سبد را بلند کرد، گوشم را گرفت و مرا به اتاق غذا خوری کشاند.

این بار مامانم کتکم زد. ناگزیر شدم فریاد بزنم تا مادرم از کتک زدن دست بردارد.

روز بعد، زود بیدارشدم. و نگاهی انداختم اگر ماری درست کردم آن جاست بر دارم ممکن بود در جای دیگری به دردم بخورد. پیدا کردن جوراب دیگری که آن قدر شبیه به مار باشد کار دشواری بود.

ماجراهای جذاب و خواندنی رمان درخت زیبای من را می­توانید با امانت گرفتن کتاب از کتابخانه سلام فرمانیه د نبال کنید.

این کتاب در کتابخانه دبیرستان سلام فرمانیه، موجود میباشد